صدای راستین فیروزآباد

بایگانی
نویسندگان

هر چه زود تر در مشکلات غرق شوید ،کشور در محاصره است !



به دنیا می آیی ،شیر میخوری ، شش ساله می شوی
کودکستان می روی ، هفت ساله می شوی کلاس اول
تازه تحصیل شروع می شود !
در شهر راهپیماییست : مرگ بر امریکا ، مرگ بر آمریکا
دوم و سوم و چهارم و پنجم می گذرد
هر سال بدبخت تر از سال قبل
پدر با جان کندن لباس و پوشاک برایت تهیه می کند تا درس بخوانی
راهنمایی می روی با خودت می گویی : کاش همان سوم ابتدایی در اوج خداحافظی کرده بودم !
می خواهی در خانه درس بخوانی جا نیست ، مجبوری یا نخوانی یا به خانه ی دوستت بروی
مدرسه دور است ، سرویس نداری
پول نداری با تاکسی بروی مجبوری صبح ها زود تر بیدار شوی و یخ بزنی تا دم در مدرسه
چون کاپشن نداری !
به مدرسه می رسی دوستانت با لحن تمسخر آمیزی می پرسند : سردت نیست ؟
جوابی نداری فقط با آنان همراه می شوی و به ظاهر می خندی
می روی جلوی بخاری کلاس ، بچه ها هجوم آورده اند ، برای تو جا نیست !
مجبوری خودت را مرد نشان دهی و بگویی : هوا که سرد نیست !
دلت غوغاست
زنگ ورزش می شود  ، کفش نداری
چندین سال است از یک کفش استفاده می کنی
خودت را از بازی کنار می کشی به بهانه ی درد زانو یا سرماخوردگی یا بی حوصله بودن
دوستان می بینند کفشت خوب نیست ، به رویت نمی آورند اما می فهمی و می شکنی
غرورت می شکند ، می خواهی به آنان نشان دهی که می توانی بازی کنی
می روی اما توی تیم ها برای تو جا نیست !
می گذرد
فردا تعطیل است به خاطر راهپیمایی
فردا میشود ، مرگ بر آمریکا ، مرگ بر آمریکا
سال بعد هم به همین منوال
اقتصاد کشور پشت در های بسته متوقف شده ، برای کشور تو هیچ جا ، جا نیست ! ، پدر بی کار است
مادر مجبور است کار کند ، تو نمی توانی کار کنی ، همیشه فکرت مشغول است
توی خیابان راهپیماییست ، مرگ بر اسرائیل مرگ بر اسرائیل
حسرت می خوری ، دوستانت را تک تک از دست می دهی
پرخاشگر شدی ، مشکلات روز به روز بیشتر می شوند
از کنایه ها خسته ای ، دلت می خواست اصلا نبودی
دلت می خواهد سر پدر و مادرت فریاد بکشی : من به چه کارتان می آمدم وقتی حتی نمی توانید ساده ترین نیاز هایم را تامین کنید ؟
نمی توانی ، می دانی که تقصیر آن ها نیست ، آن ها هم دلشان نمی خواهد وضع این گونه باشد
به هر حال می گذرد ، غافل از اینکه تازه اول راهی
وارد دبیرستان می شوی ، کلاس سی چهل نفره ای که تا حلقوم پر است ،جای نشستن نیست ، افت تحصیلی شدید داری ، جلوی کلاس برای تو جا نیست ! ، همان چند دوستی هم که داشتی رفته اند
ساکت ته کلاس می نشینی ، دوستان تازه ای می یابی
رفقای ناباب
تنها جاییست که برای تو جا هست !
به راه های بدی کشانده می شوی اما پدر و مادر ، تو را از "ترک تحصیل" باز می دارند
بعد از چند سال غرق شدن در گنداب فساد و خلاف سر عقل می آیی
راهپیمایی ها همچنان ادامه دارند ، هر سال بیشتر می شوند ، مرگ بر انگلیس مرگ بر انگلیس
دَرست را با جدیت می خوانی ، نمره های خوب پی در پی
روحیه ی خوبی داری ، دبیرستان تمام می شود
رتبه ی نسبتا خوبی در کنکور
وارد دانشگاه می شوی دَرست را می خوانی و مدرک تحصیلی می گیری
اقتصاد کشور ، بیکاری و وضع مالی خانواده روز به روز بد تر می شود
دنبال کار می گردی ، آرزو داری ، جوانی ، هر روز صبح تا شب دنبال کار
گرسنه به خانه می آیی ، نان نیست !
فردا صبح روز جدیدیست ، امید داری
غافل از اینکه فردا روز راهپیماییست و تعطیل است ، مرگ بر آمریکا ، مرگ بر آمریکا
هر روز و هر روز می گذرد غافل ازینکه هر چه بگردی برای تو کار نیست !
اگر هم باشد باز هم برای تو نیست !
فقر خانواده را از هم گسسته ، پدر نمی تواند خرج همه ی خانواده را بدهد نا خودآگاه به تو فشار می آورند
نیاز جنسی فشار می آورد ، این را دیگر می خواهی چه کنی ؟ تلویزیون را روشن می کنی :
مستند دستگیری دختران و پسران ِ ...
مادر دلخوشی ندارد ، از ازدواج فرزندانش می گوید ، به اصرار مادر به خواستگاری می روی
خودت کسی را درنظر داری ، به تو نمی دهند ، دیگری را می خواهد چون اون پولدار است !
هر روز از این خانه به آن خانه ، غافل از اینکه برای تو زن نیست !
اما باز هم خانواده ای پیدا می شود که توان مالی ندارد خرج فرزندش را بدهد و با ازدواجتان موافقت می کنند
عقد می کنی ، برای عروسی توی جیبت پول نیست !
پدر با هزار مکافات و قرض ، پول کمی تهیه می کند
جشن عروسیت ، 22 بهمن
امروز صبح همه می گفتند : مرگ بر اسرائیل ، مرگ بر آمریکا ، مرگ بر انگلیس
می گذرد
کارگری میکنی تا خرج خانه ات را در بیاوری ، یک روز کار هست یک روز نیست !
پول نداری ، همسرت خسته شده
همچنان دنبال کاری ، با خودت می گویی کاش درس نخوانده بودم
از دوستان دانشگاهت 2 نفر از کشور خارج شده اند بقیه هم با سهمیه و پارتی سر کارند
نه سهمیه داری نه پارتی ، دوست داری از کشور خارج شوی
به دوستانت حسادت می کنی
تلویزیون را روشن می کنی : مریم میرزا خانی برنده ی معتبر ترین جایزه ی ریاضی جهان شد !
بعضت می شکند ، توی دانشگاه از همه بهتر بودی
به دوستانت نگاه می کنی ، همه سروسامان گرفته اند
خودت را نگاه می کنی توی بدبختی ها غرق شدی ، خانواده ات در فقر هستند
کار نیست  پول نداری ، زنت خسته شده ، افسرده شدی
دوباره تلویزیون را روشن می کنی : مریم میرزا خانی ...
کانال را عوض می کنی : در کشور بمانید به مملکت خود خدمت کنید !!!
بیرون می روی ، دوستت با همسرش سوار ماشین گران قیمت
به ارزان هم راضی هستی ولی پول نیست !
اعصاب نداری ، پول نداری ، فکر خانه ی خودت از یک طرف فکر مادر و پدرت از طرف دیگر دیوانه ات کرده
دوست داری زمین دهان باز می کرد و درونش می افتادی
به فکر خودکشی می افتی ، روزنامه می خری که شاید کمی بدبختی هایت را فراموش کنی
توی روزنامه : قیمت قبر در بهشت زهرا از چهار میلیون تا بیست میلیون تومان !!!
برای تو حتی برای مردن هم جا نیست !
اعصاب نداری میخواهی برگردی خانه که به راهپیمایی میرسی
مرگ بر آمریکا ، مرگ بر آمریکا
فکرت بدجور درگیر است
غر زدن همسرت ، وضع مالی خانواده ات ، مرگ بر آمریکا ، بی پولی ، مریم میرزا خانی ، لباس کهنه ، مرگ بر اسرائیل ،بی کاری ، ماشین مدل بالای دوستت ، مرگ بر انگلیس ، اجاره خانه  ، کنایه های مردم ، پول آب برق گاز تلفن ، قبر بیست میلیونی ، نون شب
همه ی این ها به کنار ، می رسی خونه
رادیو رو روشن میکنی :
.
.
.
.
.
.
.
.

farzand avari



تو باشی چه می کنی ؟

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی