هر چه زود تر در مشکلات غرق شوید ، این یک تهدید است !
دوشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۳، ۰۶:۱۶ ق.ظ
هر چه زود تر در مشکلات غرق شوید ،کشور در محاصره است !
به دنیا می آیی ،شیر میخوری ، شش ساله می شوی
کودکستان می روی ، هفت ساله می شوی کلاس اول
تازه تحصیل شروع می شود !
در شهر راهپیماییست : مرگ بر امریکا ، مرگ بر آمریکا
دوم و سوم و چهارم و پنجم می گذرد
هر سال بدبخت تر از سال قبل
پدر با جان کندن لباس و پوشاک برایت تهیه می کند تا درس بخوانی
راهنمایی می روی با خودت می گویی : کاش همان سوم ابتدایی در اوج خداحافظی کرده بودم !
می خواهی در خانه درس بخوانی جا نیست ، مجبوری یا نخوانی یا به خانه ی دوستت بروی
مدرسه دور است ، سرویس نداری
پول نداری با تاکسی بروی مجبوری صبح ها زود تر بیدار شوی و یخ بزنی تا دم در مدرسه
چون کاپشن نداری !
به مدرسه می رسی دوستانت با لحن تمسخر آمیزی می پرسند : سردت نیست ؟
جوابی نداری فقط با آنان همراه می شوی و به ظاهر می خندی
می روی جلوی بخاری کلاس ، بچه ها هجوم آورده اند ، برای تو جا نیست !
مجبوری خودت را مرد نشان دهی و بگویی : هوا که سرد نیست !
دلت غوغاست
زنگ ورزش می شود ، کفش نداری
چندین سال است از یک کفش استفاده می کنی
خودت را از بازی کنار می کشی به بهانه ی درد زانو یا سرماخوردگی یا بی حوصله بودن
دوستان می بینند کفشت خوب نیست ، به رویت نمی آورند اما می فهمی و می شکنی
غرورت می شکند ، می خواهی به آنان نشان دهی که می توانی بازی کنی
می روی اما توی تیم ها برای تو جا نیست !
می گذرد
فردا تعطیل است به خاطر راهپیمایی
فردا میشود ، مرگ بر آمریکا ، مرگ بر آمریکا
سال بعد هم به همین منوال
اقتصاد کشور پشت در های بسته متوقف شده ، برای کشور تو هیچ جا ، جا نیست ! ، پدر بی کار است
مادر مجبور است کار کند ، تو نمی توانی کار کنی ، همیشه فکرت مشغول است
توی خیابان راهپیماییست ، مرگ بر اسرائیل مرگ بر اسرائیل
حسرت می خوری ، دوستانت را تک تک از دست می دهی
پرخاشگر شدی ، مشکلات روز به روز بیشتر می شوند
از کنایه ها خسته ای ، دلت می خواست اصلا نبودی
دلت می خواهد سر پدر و مادرت فریاد بکشی : من به چه کارتان می آمدم وقتی حتی نمی توانید ساده ترین نیاز هایم را تامین کنید ؟
نمی توانی ، می دانی که تقصیر آن ها نیست ، آن ها هم دلشان نمی خواهد وضع این گونه باشد
به هر حال می گذرد ، غافل از اینکه تازه اول راهی
وارد دبیرستان می شوی ، کلاس سی چهل نفره ای که تا حلقوم پر است ،جای نشستن نیست ، افت تحصیلی شدید داری ، جلوی کلاس برای تو جا نیست ! ، همان چند دوستی هم که داشتی رفته اند
ساکت ته کلاس می نشینی ، دوستان تازه ای می یابی
رفقای ناباب
تنها جاییست که برای تو جا هست !
به راه های بدی کشانده می شوی اما پدر و مادر ، تو را از "ترک تحصیل" باز می دارند
بعد از چند سال غرق شدن در گنداب فساد و خلاف سر عقل می آیی
راهپیمایی ها همچنان ادامه دارند ، هر سال بیشتر می شوند ، مرگ بر انگلیس مرگ بر انگلیس
دَرست را با جدیت می خوانی ، نمره های خوب پی در پی
روحیه ی خوبی داری ، دبیرستان تمام می شود
رتبه ی نسبتا خوبی در کنکور
وارد دانشگاه می شوی دَرست را می خوانی و مدرک تحصیلی می گیری
اقتصاد کشور ، بیکاری و وضع مالی خانواده روز به روز بد تر می شود
دنبال کار می گردی ، آرزو داری ، جوانی ، هر روز صبح تا شب دنبال کار
گرسنه به خانه می آیی ، نان نیست !
فردا صبح روز جدیدیست ، امید داری
غافل از اینکه فردا روز راهپیماییست و تعطیل است ، مرگ بر آمریکا ، مرگ بر آمریکا
هر روز و هر روز می گذرد غافل ازینکه هر چه بگردی برای تو کار نیست !
اگر هم باشد باز هم برای تو نیست !
فقر خانواده را از هم گسسته ، پدر نمی تواند خرج همه ی خانواده را بدهد نا خودآگاه به تو فشار می آورند
نیاز جنسی فشار می آورد ، این را دیگر می خواهی چه کنی ؟ تلویزیون را روشن می کنی :
مستند دستگیری دختران و پسران ِ ...
مادر دلخوشی ندارد ، از ازدواج فرزندانش می گوید ، به اصرار مادر به خواستگاری می روی
خودت کسی را درنظر داری ، به تو نمی دهند ، دیگری را می خواهد چون اون پولدار است !
هر روز از این خانه به آن خانه ، غافل از اینکه برای تو زن نیست !
اما باز هم خانواده ای پیدا می شود که توان مالی ندارد خرج فرزندش را بدهد و با ازدواجتان موافقت می کنند
عقد می کنی ، برای عروسی توی جیبت پول نیست !
پدر با هزار مکافات و قرض ، پول کمی تهیه می کند
جشن عروسیت ، 22 بهمن
امروز صبح همه می گفتند : مرگ بر اسرائیل ، مرگ بر آمریکا ، مرگ بر انگلیس
می گذرد
کارگری میکنی تا خرج خانه ات را در بیاوری ، یک روز کار هست یک روز نیست !
پول نداری ، همسرت خسته شده
همچنان دنبال کاری ، با خودت می گویی کاش درس نخوانده بودم
از دوستان دانشگاهت 2 نفر از کشور خارج شده اند بقیه هم با سهمیه و پارتی سر کارند
نه سهمیه داری نه پارتی ، دوست داری از کشور خارج شوی
به دوستانت حسادت می کنی
تلویزیون را روشن می کنی : مریم میرزا خانی برنده ی معتبر ترین جایزه ی ریاضی جهان شد !
بعضت می شکند ، توی دانشگاه از همه بهتر بودی
به دوستانت نگاه می کنی ، همه سروسامان گرفته اند
خودت را نگاه می کنی توی بدبختی ها غرق شدی ، خانواده ات در فقر هستند
کار نیست پول نداری ، زنت خسته شده ، افسرده شدی
دوباره تلویزیون را روشن می کنی : مریم میرزا خانی ...
کانال را عوض می کنی : در کشور بمانید به مملکت خود خدمت کنید !!!
بیرون می روی ، دوستت با همسرش سوار ماشین گران قیمت
به ارزان هم راضی هستی ولی پول نیست !
اعصاب نداری ، پول نداری ، فکر خانه ی خودت از یک طرف فکر مادر و پدرت از طرف دیگر دیوانه ات کرده
دوست داری زمین دهان باز می کرد و درونش می افتادی
به فکر خودکشی می افتی ، روزنامه می خری که شاید کمی بدبختی هایت را فراموش کنی
توی روزنامه : قیمت قبر در بهشت زهرا از چهار میلیون تا بیست میلیون تومان !!!
برای تو حتی برای مردن هم جا نیست !
اعصاب نداری میخواهی برگردی خانه که به راهپیمایی میرسی
مرگ بر آمریکا ، مرگ بر آمریکا
فکرت بدجور درگیر است
غر زدن همسرت ، وضع مالی خانواده ات ، مرگ بر آمریکا ، بی پولی ، مریم میرزا خانی ، لباس کهنه ، مرگ بر اسرائیل ،بی کاری ، ماشین مدل بالای دوستت ، مرگ بر انگلیس ، اجاره خانه ، کنایه های مردم ، پول آب برق گاز تلفن ، قبر بیست میلیونی ، نون شب
همه ی این ها به کنار ، می رسی خونه
رادیو رو روشن میکنی :
.
.
.
.
.
.
.
.
